تبليغاتX
کلبه ی عشق





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
2 تا عکس

 





نويسنده: باران مورخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:24 بعد از ظهر
|+|
ملاقات

راست روي آن صندلي نشسته بودي  بدون اين كه لحظه اي نگاهت را به من بخشيده باشي . يك  جايي روي سينه ام را نگاه مي كردي . با خودم گفتم  « نكنه دكمه ام افتاده» به  دكمه هايم نگاه كردم  ، براندازشان كردم .بعد سرم را  بلند كردم  ، به صفحه ي ساعتم نگاه كردم  ، و به عقربه هايش كه به سرعت مي چرخيدند . انگار داشتند زمان را مسخره مي كردند .  آن همه راه آمده بودم تا فقط   نيم ساعت و  با شش موزاييك  فاصله از تو نشسته باشم و تو حتا يك كلمه هم نگفته باشي . و من با خودم گفته باشم  « مي دونستم ، همه اش حرف بوده . حرف »

گفتم :

- مي بخشين مزاحم شدم .

و بلافاصله بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم .توهم آرام و آهسته  بلند شدي و از سمت راست ، دور ميزت چرخيدي وكنار در آمدي . لبه ي در را بادست راستت  گرفتي و با صدايي خش دار و ضعيف گفتي :

- مي ريد ؟

به همين سادگي و به همين كوتاهي بود . مي ريد ؟اين كلمه ي پرسشي را بعدها صدها بار با خودم واگويه كردم . سرم پايين بود .  سرم را بلند كردم و به دستت نگاه كردم كه لبه ي در را گرفته بود ومترصد بود كه بعد از رفتنم محكم آن را ببندد. من هم با با صدايي خش د ار و لرزان گفتم   :

-  مي رم

چيز ديگري هم گفتي ، كه  نبايد درست و واضح شنيده باشم  . انگار گفته باشي :

- چقدر زود

گفتم  :

- خوب بود

احساس كردم «خوب بود »مناسب ترين كلمه در اين گونه مواقع است . موقعي كه احساست ناشناس و بي هويت است . موقعي كه نمي داني در كدام صفحه از عمر ت به سر مي بري . مواقعي كه گيج ترين دقايق زمان و بي نام ترين لحظه هاي عمرت را سپري مي كني بهتر است بگويي «خوب بود ». بعد ،  من و اشكهايم از آن  پله ها سرازير شديم . به خيابان كه رسيدم . متوجه شدم مقصد و هدف  بي معني ترين واژه هاي عالمند .  به اشياء نگاه مي كردم  كه همه در حال گذشتن بودند . همه چيز در حال حركت بود . بي وقفه در حال جنبش و تكان خوردن بودند ،  از جايي به جاي ديگر مي رفتند و تنها چيز ثابت دنيا من بودم  . به دستت فكر مي كردم  كه گاه روي زانويت گذاشته بودي و گاه لبه ي  دري را گرفته بود كه مقدر بود كه مرا از تو دور كند  . مخصوصا انگشتان  دست چپت از ذهنم خارج نمي شد  . چيزي مثل حسرت و به شكل تيره اي از درد از قلبم عبور كرد و در شقيقه هايم ثابت ماند  .

با خودم گفتم « همه چيز حسرت بار تموم شد.»

اين همه راه ...

و هيچ  حرف  

و هيچ  نگاه  

و هيچ  محبت

در طرح ساده ي سر انگشتها

و هيچ لبخند

كه لبهايت را

روياي جاودانه ام  كنند .  

دريغ ...

نشسته بودي روي صندلي فلزي و پشت  ميزي كه مرا از تو  هزاران كيلومتر دور مي كرد .گاه نيمه اي از نگاهت پشت نمايشگركامپيوتر هدر مي رفت  و نيمي ديگر روي سينه ام نشسته بود .انگار دكمه ي سوم پيرهنم افتاده باشد.توي خيابان  كه ايستاده بودم  تاكسي ها را مي ديدم كه به سرعت رد مي شدند و مردمي كه با شتاب مي رفتند و گاه بر مي گشتند و  نگاهي  مي كردند.  به مردي مي نگريستند كه مردد است .مردي كه غريبه بود . مردي كه نگاهش به كسي مي مانست كه غريبانه ترين قضاوت هايش را در باره ي خودش به مرحله ي اجرا گذاشته بود . دستم بالا رفت . نافرماني بازوها و انگشتهايم قطعي بود . معلوم بود از شيوه اي فراوجداني پيروي مي كنند . عضلات و بافتها نسبت به عواطف و احساساتم عصيان كرده بودند  .

تاكسي ايستاد . صندلي عقب خالي بود .در را  باز كردم و بي  سلام  داخل شدم . به آخر صندلي خزيدم  . پشت گردن راننده كز كردم .نگاه راننده از توي آينه گفت :

-  كجا ؟

بايد مي گفتم « مستقيم » . همه ي آدمها به خصوص  راننده  تاكسي ها اين كلمه را مي شناسند. اين كلمه مي تواند تورا از تمامي چهارراههاي دنيا عبور دهد .اما من ساكت ماندم . زبان به بيهودگي خودش واقف شده بود .  از پنجره ي سمت چپ تاكسي خيابان را نگا ه كردم  . به بيرون نگاه كردم . اما به چيزي نگاه نمي كردم ؛ سعي مي كردم  از زمان فرار كنم . صندلي تاكسي  كمي پايين تر رفت .كسي كنارم نشست . اوهم سلام نكرد  . وقتي نشست مكث كوتاهي كرد و بعد اسم يك هتل يا مسافرخانه  را  برد . صدايش  آشنا بود . دست چپش را روي زانو گذاشته بود . به خراش خيلي كهنه اي كه روي انگشت شستش بود نگاه كردم  .

با صدايي خش دار گفت   :

 - امشب رو بمون

تاكسي پر از مهرباني شد.





نويسنده: باران مورخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:15 بعد از ظهر
|+|
بازم سلام............
                                ای خدا دلم خیلی گرفته دلم خیلی تنگه

 دلم گرفته ، دلم به اندازه ی غروب

به اندازه ی تک درختی تو کویر گرفته دلم

به اندازه ی بغض پرنده ای که می پره

و در ملکوت دور افق گم می شه

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ

خدایا انگار غم واسه همیشه توی قلب من خونه کرده

 ای خدا می دونم بنده خوبی برات نبودم

اما به کدوم گناه مجازات به این سختی رو واسم تعیین کردی

خدایا منکه داشتم زندگیمو می کردم

و با بدو خوبش می ساختم

و کمبودهای زندگیم رو به پای بی لیاقتی خودم می ذاشتم

و با جنبه های خوبش خودم و راضی می کردم.

من که قانع بودم و ناشکری نکردم  پس چرا این طوری شد

چرا این اتفاقها افتاد چرا خدایا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟





نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 در ساعت: 1:41 بعد از ظهر
|+|

همه

همه آرزویم این است:

نتراود اشک از چشمانت مگر از شوق زیاد!

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز!!

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

 

                و تو را دوست بدارد

          به همان اندازه ...که تو میخواهی!

 





نويسنده: باران مورخ: سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 در ساعت: 12:17 بعد از ظهر
|+|
آری ،

حقیقت اینست

من دست نیافتنی تر از آنم ...

و حقیقت دردیست

و درد من این است

و

 درد من حصار برکه نیست

 درد من

 زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

حقیقت اینست

حقیقت را با تو چه ساده گفتم

حقیقت را با تو چه ساده گفتم

حقیقت را با تو چه ساده گفتم

حقیقت را با تو چه ساده گفتم






نويسنده: باران مورخ: جمعه سیزدهم دی 1387 در ساعت: 3:33 بعد از ظهر
|+|
 

به چه می خندی تو ؟

 به مفهوم غم انگيز جدايی ؟

به چه چيز ؟

به شکست دل من يا به پيروزی خويش ؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟

يا به افسون گری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

 به چه می خندی تو ؟

 به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست ؟

خنده دار است بخند....

 

 

 





نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 در ساعت: 6:50 بعد از ظهر
|+|

یکی بود یکی نبود،اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من بودم؛

یکی داشت یکی نداشت، اون که داشت تو بودی ، اون که جز تو کسی را نداشت من بودم؛

یکی خواست یکی نخواست ، اون که خواست تو بودی ، اون که نخواست از تو جدا شود من بودم؛

یکی گفت یکی نگفت ، اون که گفت تو بودی ، اون که دوست دارم را به هیچ کسی جز تو نگفت من بودم...





نويسنده: باران مورخ: جمعه دهم آبان 1387 در ساعت: 2:57 بعد از ظهر
|+|
انتظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

                                  انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ..........

 





نويسنده: باران مورخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 در ساعت: 8:46 قبل از ظهر
|+|
happy birthdey to you..........
مي دونيد فردا تولد منه................پس بيايد به وبم..........جشن تولدههههههههه





نويسنده: باران مورخ: جمعه بیست و ششم مهر 1387 در ساعت: 4:39 بعد از ظهر
|+|
فرشته تنها........

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد  كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر   





نويسنده: باران مورخ: یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 در ساعت: 8:32 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس